ایران سرزمینِ نور، مهر و آتش، در پهنۀ تاریخِ دیرپای خود همواره با حماسه، عشق و عرفان درآمیخته و پیوسته بر پا ایستاده است. تأمل در تاریخ یک صد سالۀ این کشور با همهی آرزوها، امیدها و ناکامیهایش، ذهن را ناگزیر به پرسشی بنیادین میکشاند : چرا با وجود تلاشهای جانفرسای مبارزین، گروهها و احزاب سیاسی، برای دستیابی به آرمانهای والای آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت همواره نا کام مانده و در برابر معمایی تاریخی قرار گرفته؟ معمایی که در طول یک قرن گذشته، با پشت سر گذاشتن دو انقلاب و جنبشهای گوناگون علیرغم کوششهای وصفناپذیر برای همگرایی، هماهنگی و وحدت در مسیر تحقق ایدهها و آرمانهای متعالی و مشترک خود برای رهایی از فقر، استبداد و وابستگی به نتیجۀ پایدار و مطلوب خود دست نیافته است ؟1