فرزند محمدرضاپهلوی شانسی برای باز گشت به ایران ندارد

اقتدارگرایی، سرکوب و خشونت دولتی در  دوران پهلوی

فرزند محمدرضاپهلوی شانسی برای باز گشت به ایران  ندارد  

رضاشاه پهلوی (حکومت از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ش / ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۱م) را هم زمان با دو روایتِ متعارض یاد می کنند: از یک‌سو نوسازی ارتش، راه‌آهن، تمرکز اداری، یکسان‌سازی حقوقی، و از سوی دیگر اقتدارگرایی واِعمال قدرت که با انحلال یا بی‌اثر کردن نهادهای نوینِ مشروطه، کنترل شدید جامعه، سرکوب مخالفان، و ایجاد سازوکارهای جدیدِ زندان و پلیس سیاسی روبرو بوده است. این روایت را طرفداران پهلویسم غالباً با مفاهیمی چون «مدرنیزاسیون» و «نوسازی» «دولت‌سازی» توصیف می کنند، با این حال، این فرآیندها همواره با سرکوب سیاسی و حذف های خشونت‌بار نیروهای اجتماعی همراه بوده‌اند.  در این نوشتار، تمرکز اصلی بر جنایات و سرکوب‌ها، سازوکارهای بازداشت و شکنجه، و نمونه‌های شاخصِ مرگ‌های مشکوک/قتل‌های سیاسی در دوران او می باشد، با تأکید بر تمایز میان «واقعیت‌های مستند» و «اتهامات رایج» و نیز مستند به منابع پژوهشیِ موجود و قابل اتکاء و با این پرسش که : خشونت دولتی در دو دوره پهلوی چه منطق و کارکردی داشت و چرا به فروپاشی نظام سیاسی انجامید؟

از عجائب روزگار این که نئو فاشیست‌های بازمانده از دیکتاتوری محمد رضا شاه، ناگهان پیدایشان شد،  و لقب «پدر ایران نوین» را برای فرزند محمد رضا شاه معدوم به کار ‌بردند، نوادۀ کسی که پایه‌گذار «اختناق نوین» درایران پس از انقلاب مشروطه  و دستگاهی  متمرکز بر پایه شکنجه، زندانهای مخوف و قتل مخالفان بود، کسی که در سال 1308 زندان قصر را بنیاد گذارد، شکنجه، کشتار مخالفان در ابعاد گسترده ای را رواج داد.

ممنوع کردن فعالیت سیاسی و دادن قدرت فوق‌العاده به یک سردژخیم خود سرپاس مختاری و … همه عناصری که دیکتاتوری دهشتناک یک قرنِ اخیر بر پایه آن رشد کرد  و از زندان قصر به  زندان اوین رسید، از سرپاس مختاری به ثابتی و لاجوردی رسید و از شهربانی رضاشاهی به ساواک شاه، و ساوامای خمینی و وزارت اطلاعات و مراکز اطلاعات گوناگون خامنه‌ای سر در آورد، رسید.( 16 ارگان اطلاعاتی )

رضا شاه

رضاشاه از سال 1304تا سال 1320 دولت‌ خود را با قهری عریان بر سه محور زیر پایه گذاری کرد :

1 – تمرکز قدرت و حذف رقبای اجتماعی، با انهدام ساختارهای رقیب (ایلات، نیروهای محلی، روحانیت و مطبوعات) دولت متمرکز را بنا نهاد. این فرآیند نه از مسیر اجماع سیاسی، بلکه از طریق عملیات نظامی، تبعید و سرکوب انجام گرفت.(1)

2 –  انسداد سیاست و سرکوب روشنفکران، تعطیلی مطبوعات، بی‌اثر شدن مجلس و جرم‌انگاری فعالیت سیاسی از ویژگی‌های این دوره است. پرونده «۵۳ نفر» نمونه‌ای شاخص از تبدیل فعالیت فکری به جرم امنیتی است. (2)

3 – رضاشاه خون بسیاری از رجال سیاسی و هنرمندان و روشنفکران آزادیخواه هم‌چون فرخی‌یزدی، میرزاده عشقی، نسیم شمال، دکتر ارانی و مدرس را بر زمین ریخت. رضاخان قزاق در لشکر بدنام عین الدوله در تبریز با مجاهدان مشروطه می‌جنگید. او در جنگ با مجاهدان جنگل در صفوف باراتف روسی مزدوری می‌کرد. سرانجام خالو قربان سر بریده میرزا کوچک‌خان را به‌عنوان هدیه برای رضاخان سردار سپه به تهران برد. او در ۲۲ تیر ۱۳۱۴ بیش از ۲ هزار نفر از مردم مشهد را در کشتار جمعی مسجد گوهرشاد قتل‌عام کرد.

 

قاضی دیوان عالی آمریکا بنام ویلیام داگلاس در سالهای 1328 و 1329 از ایران و مناطق عشایری جنوب بازدید کرد. او گزارش مستندی منتشر کرد که در آن زمان مورد توجه پژوهشگران بین المللی قرار گرفت. تاریخ، از سرکوب و اعدام و کشتار فجیع لرها در بین سالهای 1303 تا 1306 بسیار نوشته است. اما سرتیپ شاه بختی و تیمسار امیراحمدی به فرمان رضاشاه حتی از اسیران لر هم نگذشتند و سر بسیاری از آنها را با شمشیر قطع کردند. کشتار عشایر لر، پایان جنایت رضاشاه نبود. باقی ماندگان قتل عام باید به منطقه ای دیگر در آنسوی ایران کوچ داده می شدند. رضاشاه در بهمن و سپس اواخر اسفند سال 1308، عشایر لر را از پیر و جوان و زن و مرد و کودک با پای پیاده و با زنجیرهایی که به دست هر دو اسیر بسته  می شد، به زور از اقلیم خودشان کوچ داد.

 

در چارچوب دولت‌سازی اقتدارگرایانۀ رضاشاهی، لرستان به یکی از خشن‌ترین میدان‌های اعمال قهر دولتی بدل شد. فرماندهی عملیات نظامی در این منطقه عمدتاً بر عهدۀ احمد امیراحمدی بود؛ افسری که نقش محوری در خلع سلاح قهری ایلات، انهدام ساختارهای ایلی و تثبیت اقتدار دولت مرکزی ایفا کرد. شدت و دامنۀ این سرکوب‌ها چنان بود که در حافظۀ تاریخی و روایت‌های محلی لرستان، امیر احمدی با لقب‌هایی چون «قصاب لر» یاد شده است؛ لقبی که هرچند در اسناد رسمی دولتی دیده نمی‌شود، اما در تاریخ شفاهی و ادبیات انتقادیِ مربوط به سرکوب ایلات، بازتابی گسترده دارد و بیانگر تجربۀ خشونت‌بار جامعۀ محلی از سیاست‌های نظامی دولت پهلوی اول است. (3) در همین چارچوب، به امیر احمدی نسبت داده می‌شود که در سال ۱۳۰۳ش، در جریان سخنرانی‌ او در بروجرد، با گفتمانی، آشکارا حذف‌گرایانه نسبت به هویت ایلی، از ضرورت برانداختن «لر» به‌مثابه یک هویت سیاسی مستقل از عرصۀ قدرت در لرستان سخن گفته است. مضمون این رفتار با سیاست‌های اعمال‌شده و با منطق کلی دولت‌سازی رضاشاهی که بر حذف ایلات به‌عنوان فاعلان سیاسی و جایگزینی آن‌ها با اقتدار متمرکز دولت استوار بود، کاملاً هم‌خوانی دارد. (4) در این معنا، «حذف نام لر» را باید نه صرفاً به‌مثابه گزاره‌ای نمادین، بلکه به‌عنوان تلاشی ساختاری برای زدودن هویت ایلی از ساحت سیاست و ادغام قهری جامعۀ محلی در نظم اقتدارگرای دولت ملی تفسیر کرد. (5)

 

سرکوب زنان و نابودی جنبش‌های اجتماعی : یکی از تاریک‌ترین صفحات کارنامه رضاشاه، سرکوب جنبش زنان بود. با فرمان رضا شاه تا سال ۱۳۰۵، تمامی آزادیخواهان باقی مانده از انقلاب مشروطه کشته یا زندانی شدند، تمامی انجمن‌ها و نشریات زنان را تعطیل و فعالان اجتماعی آنها را سرکوب نمود.

جمعیت «پیک سعادت نسوان» یکی از نخستین گروه‌های فعال زنان آزادیخواه ایران بود که به‌شدت تحت تعقیب قرار گرفت و اعضای آن راهی زندان شدند. در حالی که در سایر نقاط جهان زنان برای کسب حقوق خود مبارزه می‌کردند، در ایران رضاشاه هر گونه فعالیت اجتماعی زنان را ممنوع کرد، و در برابر آن سیاست کشف حجاب را به‌طور اجباری به اجرا  گذاشت. این اقدام که به تقلید از آتاتورک انجام شد، نه‌تنها حقوق زنان را تأمین نکرد، بلکه واکنش‌های اجتماعی شدیدی را به همراه داشت. 

به دستور رضا شاه ایجاد زندان‌های« مدرن»، بویژه «زندان قصر»، «تهران»، هم‌زمان با تثبیت دولت اقتدارگرا صورت گرفت و زندان به ابزار حذف سیاسی نخبگان کشور بدل شد.از جمله نمونه‌های شاخصِ خشونت سیاسی در دورۀ رضاشاه می‌توان به سرنوشت فرخی یزدی اشاره کرد؛ شاعر و روزنامه‌نگار منتقدی که مرگ او در بیمارستان زندان در سال ۱۳۱۸ش، با وجود اعلام علل طبیعی، همواره با شائبۀ قتل سیاسی همراه بوده است. (6) همچنین تقی ارانی، از چهره‌های برجستۀ جریان چپ و از متهمان پروندۀ «پنجاه‌وسه نفر»، در همان سال در زندان درگذشت؛ در حالی که روایت رسمی، علت مرگ را ابتلا به تیفوس اعلام کرند، هم ‌بندان و بسیاری از روایت‌های تاریخی، این مرگ را ناشی از قتل یا دست‌کم پیامد مستقیم شرایط خشونت‌بار زندان دانسته‌اند. (7) این نمونه‌ها نشان می‌دهد که در دورۀ رضاشاه، اگرچه شکنجه هنوز به‌صورت یک نظام بازجویی نهادینه و سیستماتیک عمل نمی‌کرد، اما خشونت دولتی غالباً در قالب حذف فیزیکی مستقیم مخالفان سیاسی اعمال می‌شد.

 

رضاخان قزاق که بنا بر گزارش‌های تاریخی تا حدود  ۴۴ سالگی فاقد مالکیت شخصی و اجاره‌نشین بود، در پایان دوران سلطنت و هنگام خروج اجباری از ایران در شهریور ۱۳۲۰، هزاران سند و قبالۀ زمینِ تصرف‌شده را برای جانشین خود بر جای گذاشت. بر اساس گزارش روزنامۀ آژیر، حجم دارایی‌های منتقل‌شدۀ او به بانک‌های خارج از کشور که با نظارت و تسهیل شبکه‌های وابسته به دولت بریتانیا انجام گرفته بود، حدود ۳۶۰ میلیون دلار برآورد می‌شد. (8)

 

محمد رضا شاه

حکومت رضاشاه پهلوی (از ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ش / ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۱م) را هم زمان با دو روایتِ متعارض یاد می کنند:

محمدرضا شاه پهلوی (از 1320 تا 1357ش/ 1941 تا 1979م) در شرایطی به قدرت رسید که دولت اقتدارگرای پدرش فروپاشیده و ساختار سیاسی کشور، دست‌کم به‌ظاهر، وارد مرحله‌ای از چندصدایی، رقابت سیاسی و احیای نهادهای مشروطه شده بود. دهه نخست سلطنت او، به‌ویژه تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، با نوعی اقتدار محدود، شکننده و وابسته به توازن نیروهای داخلی و خارجی همراه بود. با این حال، این وضعیت ناپایدار، پس از کودتای ۱۳۳۲، به‌تدریج جای خود را به بازسازی نظام اقتدارگرای متمرکز داد؛ نظمی که این بار نه با قهر عریان نظامیِ دهه ۱۳۰۰، بلکه با دستگاه امنیتی، سرکوب سازمان‌یافته و مهندسی شده سیاسی جامعه تثبیت شد. (9)

 

 

پس از کودتای ۲۸ مرداد، محمدرضا شاه روند تهی‌سازی نهادهای انتخابی را با شتابی فزاینده دنبال کرد. مجلس شورا و سنا عملاً به نهادهایی فرمایشی بدل شدند و انتخابات، بیش از آنکه سازوکاری برای نمایندگی اراده عمومی باشد، ابزاری برای بازتولید وفاداری سیاسی تلقی می‌شد. احزاب مستقل یا منحل شدند یا به حاشیه رانده شدند و در نهایت، با تأسیس حزب «رستاخیز» در سال ۱۳۵۳، هرگونه تکثر سیاسی رسمی پایان یافت و عضویت در حزب واحد، به‌صورت ضمنی اجباری شد. بدین‌سان، سیاست در معنای رقابتی و مشارکتی آن، جای خود را به وفاداری ایدئولوژیک به شخص شاه داد. (10)

 

برخلاف دورۀ رضاشاه که خشونت دولتی اغلب در قالب حذف‌های فیزیکی مستقیم اعمال می‌شد، در دورۀ محمدرضا شاه، سرکوب به‌صورت نهادی، بوروکراتیک و سیستماتیک سازمان یافت. تأسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) در سال ۱۳۳۵، نقطۀ عطفی در این تحول بود. ساواک، با شبکه‌ای گسترده از بازداشتگاه‌ها، بازجویی‌ها، کنترل مطبوعات و نفوذ در دانشگاه‌ها و محیط‌های روشنفکری، به ستون فقرات نظم اقتدارگرای پهلوی دوم بدل شد. شکنجه، بازداشت‌های طولانی‌مدت بدون محاکمه، اعتراف‌گیری اجباری و حذف مخالفان، به‌تدریج به رویه‌ای عادی در مدیریت سیاسی کشور تبدیل گردید. (11)

 ساواک بازداشتهای پیشگیرانه را نهادینه کرد؛ شکنجه را به‌ عنوان رویه حکومتی به ابزاری استاندارد و بصورت بازجویی تبدیل ساخت؛ در خورد با مخالفین و معترضین، فراتر از قانون عمل می‌کرد.  زندان اوین و کمیته مشترک ضد خرابکاری به نمادی از خشونت دولتی تبدیل شدند، در یک کلام ساواک و نهادینه‌سازی سرکوب  از سال 1320 تا 1357 توسط محمدرضاشاه، دولت را امنیتی و شکنجه  را پایدار و ساختاری کرد.

بر اساس خاطرات زندانیان و گزارش‌های حقوق بشری، روش‌های رایج در زندانها عبارت بود از :

  • شوک الکتریکی،
  • آویزان‌کردن و ضرب‌وشتم شدید،
  • سلول انفرادی طولانی،
  • بی‌خوابی اجباری و تحقیر روانی بود.

 

در دهه ۱۳۵۰، با ظهور گروه‌های مسلح، پاسخ حکومت نه اصلاح، بلکه تشدید سرکوب بود. بسیاری از مرگ‌ها در بازداشت یا «درگیری‌های ساختگی» رخ می داد. شکنجه، این‌بار نه استثناء، بلکه بخشی از سیستم حکمرانی شده  بود.

 

در این دوره، طیف وسیعی از نیروهای سیاسی، از ملی‌گرایان و مذهبی‌ها تا نیروهای چپ، هدف سرکوب قرار گرفتند. بازداشت و زندانی‌کردن اعضای جبهه ملی، نهضت آزادی، فدائیان خلق، مجاهدین خلق و دیگر گروه‌ها، نشان‌دهندۀ عدم تحمل هرگونه اپوزیسیون سازمان‌یافته بود. مرگ شماری از زندانیان سیاسی در زندان‌ها، چه در اثر شکنجه و چه در قالب «خودکشی» یا «مرگ طبیعی»، همواره با تردیدهای جدی روبرو بود و در حافظۀ جمعی جامعه، به‌عنوان نشانه‌هایی از خشونت ساختاری دولت پهلوی دوم باقی مانده است. در این معنا، زندان‌هایی چون قصر و سپس اوین، تداوم منطقی همان سازوکارهایی بودند که در دورۀ رضاشاه بنیان گذاشته شده بود، اما این بار با فناوری مدرن کنترل و سرکوب. (12)

 

 محمدرضا شاه پروژه‌های نوسازی اقتصادی و اجتماعی ــ به‌ویژه «انقلاب سفید» ــ را به‌عنوان مبنای مشروعیت خود معرفی می‌کرد. با این حال، این اصلاحات، به دلیل فقدان مشارکت سیاسی، سرکوب جامعه مدنی و حذف امکان نقد، به‌جای ایجاد همبستگی اجتماعی، شکاف میان دولت و جامعه را تعمیق کرد. نوسازی از بالا، بدون آزادی سیاسی، نه‌تنها به تحکیم مشروعیت نظام نینجامید، بلکه به انباشت نارضایتی‌های اجتماعی و سیاسی منتهی شد که در نهایت، در سال ۱۳۵۷ به فروپاشی نظم پهلوی انجامید. (13)

 

اگر رضاشاه بنیان‌گذار اقتدارگرایی عریان و دولت پلیسی مدرن در ایران بود، محمدرضا شاه وارث و تکمیل‌کنندۀ آن، در قالب اقتدارگرایی نهادمند، امنیتی و ایدئولوژیک شد. تفاوت دو دوره نه در ماهیت خشونت دولتی، بلکه در شکل، ابزار و سطح سازمان‌یافتگی آن بود؛ تداومی که از زندان قصر به اوین، و از شهربانی رضاشاهی به ساواک شاهی امتداد یافت و در نهایت، به بحران مشروعیت و فروپاشی نظام سیاسی منجر شد. (14)

 

در پایان دوران سلطنت و هنگام خروج محمد رضا پهلوی از ایران در روز 26 دیماه 1357 ، برآورد کلی دارایی‌های خارج‌شده او را بنا به گفته برخی منابع، مجموع دارایی‌ها و اعتبارات در دسترس شاه و خاندان سلطنتی را بین ۵۰۰ میلیون تا ۲ میلیارد دلار (به قیمت‌های اواخر دهۀ ۱۹۷۰) برآورد کرده‌اند. (15) این رقم شامل:

حساب‌های بانکی خارج از کشور، سرمایه‌گذاری‌ها، جواهرات شخصی و سلطنتیِ همراه و دسترسی به منابع مالی بنیاد پهلوی بوده است.

بر اساس چند منبع بویژه خاطرات سیاسی و گزارش‌های نزدیک به سال ۱۳۵۷)، می‌توان گفت:

محمدرضا شاه هنگام خروج از ایران، به منابع مالی خارجی‌ در حدود ۵۰۰ تا ۷۰۰ میلیون دلار نقد  دسترس داشته است. (16) این رقم شامل: سپرده‌های بانکی در اروپا و آمریکا، نقدینگی قابل انتقال، جواهرات شخصی همراه و اعتبارات فوری در اختیار بوده است.

 

 

فرزند محمد رضا پهلوی

رضا پهلوی، فرزند محمدرضاشاه، نه وارث یک دولت مستقر، بلکه وارث حافظه‌ای مناقشه‌برانگیز از اقتدار، سرکوب و انباشت ثروت است. او برخلاف پدر و پدربزرگش، هرگز در موقعیت اعمال قدرت سیاسی قرار نداشته، اما گفتمان سیاسی‌اش به‌گونه‌ای شکل گرفته که بی‌آنکه مسئولیت خطاها و کشتار های بزرگ پدر و پدر خود را بپذیرد، از سرمایۀ نمادین همان گذشته تغذیه می‌کند. در این معنا، رضا پهلوی نه ادامۀ تاریخی دولت پهلوی، بلکه بازنمایی اسطوره‌ای و گزینشی آن است.

 

اگر رضاشاه بنیان‌گذار دولت اقتدارگرای متمرکز با قهر عریان بود، و محمدرضاشاه این اقتدار را با سازوکارهای امنیتی، ساواک و سرکوب نهادمند تثبیت کرد، رضا پهلوی در موقعیتی کاملاً متفاوت قرار دارد : او فاقد قدرت، فاقد پایگاه اجتماعی سازمان‌یافته، و فاقد پاسخ‌گویی نسبت به میراث سیاسی خاندان خود می باشد. با این حال، او در گفتار و کنش سیاسی، نه به نقد ریشه‌ای آن میراث، بلکه به بازسازی روایتی تطهیرشده از آن گرایش دارد؛ روایتی که خشونت دولتی، سرکوب، و انباشت ثروت را یا نادیده می‌گیرد یا به «ضرورت تاریخی» تقلیل می‌دهد.

 

از منظر اقتصادی نیز، رضا پهلوی در امتداد همان منطق مبهمِ ثروت پهلوی‌ها حرکت می‌کند. هرچند او شخصاً مسئول انباشت دارایی‌های رضاشاه و محمدرضاشاه نیست، اما هیچ‌گاه شفاف‌سازی روشنی دربارۀ منشأ، میزان و وضعیت دارایی‌های خانوادگی در خارج از ایران ارائه نکرده است. این سکوت، در زمینه‌ای که پدر و پدربزرگ او با اتهامات جدی دربارۀ انتقال ثروت ملی و دسترسی به شبکه‌های مالی خارجی مواجه بوده‌اند، نه بی‌طرفانه، بلکه معنادار  و فریبکارانه است.

 

در سطح سیاسی، رضا پهلوی خود را مدافع «دموکراسی، سکولاریسم و حقوق بشر» معرفی می‌کند، اما این ادعا با دو تناقض بنیادین روبه‌روست : نخست، فقدان هرگونه نقد صریح و مسئولانه از استبداد پهلوی؛ و دوم، اتکای گفتمانی به نوستالژی اقتدار به‌جای اتکای عملی به نهادسازی دموکراتیک. او نه برنامۀ  مشخص عملی برای گذار سیاسی ارائه داده و نه توانسته ائتلافی پایدار و فراگیر در میان نیروهای متکثر اپوزیسیون ایجاد کند. در نتیجه، نقش او بیش از آنکه کنشگر سیاسی باشد، نقش یک نماد رسانه‌ای و تبلیغاتی است.

 

بدین‌ترتیب، اگر رضاشاه و محمدرضاشاه به‌واسۀ اقتدار و خشونت دولتی به فروپاشی نظام پهلوی انجامیدند، رضا پهلوی به‌واسطۀ ابهام، سکوت و سیاست‌گریزی مسئولانه، نتوانسته است خود را به‌عنوان بدیلی معتبر برای آیندۀ سیاسی ایران تثبیت کند. مسئلۀ اصلی نه بازگشت یا عدم بازگشت سلطنت، بلکه ناتوانی در گسست روشن از منطق اقتدار موروثی است؛ منطقی که در اشکال مختلف، از پهلوی تا جمهوری اسلامی، بازتولید شده است.

 

رضا پهلوی از نظر شواهد قابل مشاهده، فردی با سطح زندگی مرفه و بدون دغدغۀ مالی است که هزینه‌هایش از دسترسی به دارایی‌های خانوادگیِ خارج از ایران و حمایت‌های غیرشفاف سیاسی رسانه‌ای تأمین می‌شود؛ هزینه‌هایی که ترکیبی از دسترسی به بخشی از دارایی‌های خانوادگیِ خارج از ایران است او را مالک ثروت‌های افسانه‌ای چندمیلیارددلاری یا درگیر سبک زندگی پرخرجی چون قمار حرفه‌ای معرفی  می کنند. (17)

 

 

نتیجه‌

اقتدارگرایی پهلوی، چه در شکل عریان رضاشاهی و چه در شکل امنیتی محمدرضاشاهی، به انسداد اصلاح سیاسی انجامید. دولت به‌جای گفت‌وگو، بر زور تکیه کرد؛ و زور، به‌جای ثبات، انفجار آفرید. از این منظر، انقلاب ۱۳۵۷ نه حادثه‌ای ناگهانی، بلکه پیامد منطقی یک قرن خشونت دولتی و سرکوب ساختاری بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد 1332، سلطنت مشروطه عملاً پایان یافت و قدرت سیاسی در شخص شاه متمرکز شد. از این مقطع، مخالفت سیاسی به «تهدید امنیت ملی» مبدل شد . سرکوب خشن جنبش‌های مسلحانه و سیاسی در دهه ۱۳۵۰ نه به ثبات، بلکه به رادیکالیزه‌شدن جامعه و گسترش نفرت عمومی از رژیم انجامید.

رضا پهلوی نه به‌دلیل ضعف شخصی صرف، بلکه به‌سبب فقدان پایگاه اجتماعی سازمان‌یافته در داخل کشور، نداشتن ابزار نهادی و سیاسیِ اعمال قدرت، بی‌اعتمادی تاریخی بخش بزرگی از جامعه نسبت به بازگشت سلطنت، و وابستگی عملی نقش او به مداخلات خارجی، شانسی واقعی برای رسیدن به حکومت در ایران ندارد.

رضا پهلوی نه محصول یک جنبش زنده اجتماعی است و نه حامل پروژه‌ای نهادمند؛ او بیشتر «نامی تاریخی در تبعید» است تا گزینه‌ای واقعی برای قدرت در ایران.

رضا پهلوی نه تنها فاقد پایگاه اجتماعی است، بلکه با گره‌زدن سرنوشت سیاسی خود به اسرائیل، عملاً امکان تبدیل‌شدن به گزینه‌ای ملی برای آیندۀ ایران را از میان برده است.

 

منابع

(1) Encyclopaedia Iranica : (Farrokhi Yazdi، Arani، SAVAK) Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions (یرواند آبراهامیان، اعترافات شکنجه‌شدگان)

 (2) گزارش‌های عفو بین‌الملل (دهۀ ۱۹۷۰ (برای زمینۀ اجتماعی–سیاسیِ اقتدارگرایی و سرکوب مخالفان).

(4) Stephanie Cronin, The Army and the Creation of the Pahlavi State in Iran, London, I.B. Tauris, 1997, esp. pp. 82–110؛ همچنین: Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, Princeton, Princeton University Press, 1982, pp. 136–140

 (5) فریدون آدمیت، اندیشۀ ترقی و حکومت قانون، تهران، خوارزمی، صص. ۹۵–۱۰۲ و صص. ۳۴۵–۳۵۵

(6) Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, Princeton, Princeton University Press,  pp. 137–139.

(7) Ibid., pp. 134–136.

 (8) یرواند آبراهامیان، اعترافات شکنجه‌شدگان، ترجمۀ فارسی، تهران، صفحات مربوط به پروندۀ ۵۳ نفر.

 (9) حسین مکی، تاریخ بیست‌سالۀ ایران، ج ۱، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۳۱، صص ۳۶۴–۳۶۸.

(10)  همان حسین مکی، صص ۱۷–۲۸

(11) کریم سنجابی، امیدها و ناامیدی‌ها، تهران، ۱۳۶۹، صص ۱۱۲–۱۲۶  روایت یک کنشگر ملی از انسداد سیاسی و آغاز دوران سرکوب

(12) حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۱، تهران: اطلاعات، ۱۳۶۹، صص ۲۹۷–۳۰۸  اطلاعات درونی از تأسیس ساواک، ساختار و پیوند آن با دربار.

(13)  بزرگ علوی، ۵۳ نفر، تهران: امیرکبیر، ۱۳۳۳، صص ۱۴۵–۱۵۹ زمینۀ تاریخی تداوم سرکوب روشنفکران از رضاشاه تا پهلوی دوم

(14) همان حسین مکی، صص ۳۴۵–۳۵۲ 

(15) یرواند آبراهامیان، اعترافات شکنجه‌شدگان، ترجمۀ فارسی، تهران، صفحات مربوط به پروندۀ ۵۳ نفر.

(16) علینقی عالیخانی، خاطرات، تهران، ۱۳۷۴، صص ۳۸۷–390

(17) New York Times. (1979, January 10). Pahlavi Fortune: A Look at the Finances of the Shah and His Family. Retrieved from NYTimes.com.